
یکشنبه یازدهم تیر 1385
آبی کم رنگ می شود
کم رنگ تر می شود
کوه در مه فرو می رود
آرام آرام باران می گیرد
گونه هایم خیس است
به چهارراه نگاه می کنم
تو رفته ای
سگی آن طرف پیاده رو خود را می لیسد
زباله ای از طبقه دوم پرت شد
پیرمردی که از توالت عمومی آمده
با دکمه شلوارش کلنجار می رود
ساده است فهمیدن اینکه
آدمی می تواند
در چهارراهی تمام شود
همین حالا
پیرمرد دکمه اش را بست
باران تند شده
باید راه افتاد
نه به خاطر مبارزه ای بی امان
با سرنوشت یا بدی ها یا هر چه
آخر
آدم خیس که بشود
صدایش می گیرد
یکی دو آواز قشنگ بلدم
فردا سپیده دمان
دوست دارم بخوانمشان.
- . ـ . - . ـ .- - . ـ . - . ـ .- - . ـ . - . ـ .- - . ـ . - . ـ .-
پ.ن:
با این یکی موافقی ؟!
دیوونگیت گل کنه .. زیر بارونی که داره به صورتت مشت می زنه ..
تو این ساعت بری تو خیابون داد بزنی .. دربست ، شهرک وصال ، ۲ نفر !!
یکی بزنه بغل سوارت کنه بگه آقا شما که ۱ نفری .. ..
بعد از 20 Min برسی وصال .. روبروی یه ساختمونی بشینی که یه روزی .. نفر دومی هم اونجا بوده ..
بشینی و زانوهاتو بغل کنی .. زیر اون بارون زار زار گریه کنی و تو دلت بخونی :
یه شب مهتاب ماه میاد ، منو می بره .. کوچه به کوچه ، باغ انگوری ....

+ 0:55 دیوونه |