
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
"ماهتاب خانم مرده است"
این را جایی می خوانید و
ماهتاب خانم را به خاطر نمی آورید.
شب های درازش کوتاه می شود
و رنگ رد پایش از خاک می پرد.
آینه هم وصایای او را
از یاد می برد،
چون ماهتاب خانم
حتی زبان مادری اش را هم
خوب حرف نمی زند.
از به تته پته افتادن های او
وقت تعریف کردن رویا هایش
آسوده می شوید،
و قلبش دیکر برای چیزهای ساده
تند نمی زند
آدم ها هم دیگر برای ختده
چیزی پیدا نخواهند کرد.
ماهتاب خانم شبی
از همان راهی که آمده
از روی نور ماه بر آب
پابرهنه، بالش به دست
می رود به سمت یک خواب راحت
و حرف و حدیث ها تمام می شود.
پ.ب: حیفم اومد .. معرفی اش نکنم ..
اون تقارن زیبایی با ۱۰ سالگی من دارد .. اون فردی است خنثی با فکری آزاد .. اون ۱۰ سال بیشتر ندارد ..
برای دقایقی مرا به روزهای دور برد .. روزهایی که حتی خیال ندارم یادش را بخیر کنم ...
.:. دست نوشته های شبانه کودک ۱۰ ساله .:.
+ 10:16 دیوونه |