
جمعه سی و یکم شهریور 1385
ولی ..در بین دیوانگان - آغوش ما فقط دیوانگی است ..
چه زیباست لحظه ای که به این حس برسی ..
در کویر می توان کسی را یافت که تو را باور کند ..
دیوانه ای که یافته است عشق چیست - عاشق کیست ؟
و چه سخت است خوردن بغضت - در لحضه ی ترکیدنش ..
آری .. چه زیبا گفتی .. برای مردان هیچ اشکالی ندارد که گریه کنند !
چرا من باید نظاره گر بغض دیگران و یا حتی گریه شان در بین صحبت هایشان باشم ..
ولی خود را قورت دهم ..
و ای خالق هستی ..
چرا باید لحظه ی خداحافظی را می آفریدی؟؟
حال که آفریدی چرا باید تایمر چراغ های قرمز اینقدر کم باشد ؟
حتی نمی خواهم یک لحظه تو را تنها ببینم .. چه برسد برایت دستی تکان دهم که به اصطلاح تو را به خدا سپرده باشم ..
حال خود را در تو می بینم .. همیشه مانند دیروز از چیزهایی صحبت کن که هیچ گاه از آنها خسته نشده ام و نخواهم شد ..
پ.ن : بدجوری دنبال آهنگ های علیزاده ام ..
پ.ن: کاش که گروه هنوز هم با پرجا بود .. خیلی دوست دارم یه روز برم سر قبر سمانه .. خیلی باهاش حرف دارم .. خیلی ..
پ.ن: و کاش من هم کسی رو داشتم که برایم تار می زد ..
+ 22:51 دیوونه |