
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
هر چه را با نام عشق او را صدا می زنند ..
از هر عاشق ..
از هر معشوق ..
متنفر شده ام .. ریشه اش را سوزانده ام ..
هیچ پایه و اساسی در این سه ( عاشق-معشوق و عشق ) نمی بینم ..
با خود عهد بستم که دیگر نه خود عاشق شوم و نه دیگر معشوق کسی ..
**********
امروز اولین روز بارانی ام در پاییز بود ..
به یاد دارم که کودک که بود محبوب ترین فصلها برایم زمستان بود ..
ولی حال دیوانه وار پاییز را دوست دارم ..
دلیلش هم روشن است ..
******
دلم برای پارکی به نام دانشجو تنگ شده ..
دلم برای کانون ملی زبان تنگ شده ...
دلم برای پیاده روی تا میدان فلسطین تنگ شده ..
دلم برای خنده های ...[مهم نیست ]
.. مهم این است که هنوز دلم تنگ می شود ..
*******
پ.ن : کاش می توانستم در تنهایی دیگران سهیم باشم !
+ 17:16 دیوونه |